X
تبلیغات
بچه های اقتصاد 90 دانشگاه ایلام

بچه های اقتصاد 90 دانشگاه ایلام
 

محل درج آگهی و تبلیغات
 
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 توسط مهدی نوری

       

           


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1392 توسط مهدی نوری

اقتصاد سیاسی مناقشه اتمی ایران عنوان کتابی است  به قلم دکتر محسن رنانی عضو هیات علمی دانشگاه اصفهان که درباره اوضاه سیاسی اقتصادی حال حاضر ایران نوشته شده است. خودم این کتاب رو خوندم و بنظرم ارزش گذاشتن وقت براش رو داشت پس برای دانلود اینجا قرارش میدم.

مطمئنا با خوندن این کتاب درک ما از وضعیت کنونی و اینده کشورمون  چند برابر میشه...

 

 

دانلود کتاب اقتصاد سیاسی مناقشه اتمی ایران


نوشته شده در تاريخ شنبه شانزدهم آذر 1392 توسط سپاهی

جملات زیبا گیله مرد


نوشته شده در تاريخ شنبه ششم مهر 1392 توسط مهدی نوری

ماهم به نوبه خودمون تبریک میگیم شروع سالتحصیلی جدید رو به همه...

 

از ته دل امیدواریم از ترمای قبلمون درس عبرت بگیریمو دیگه واقعا کم کم بخونیم،آمین...


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1391 توسط مهدی نوری

شب هنگام محمد باقر – طلبه جوان- در اتاق خود مشغول مطالعه بود که به ناگاه دختری وارد اتاق او شد در را بست و با انگشت به طلبه بیچاره اشاره کرد که سکوت کند و هیچ نگوید.
دختر پرسید: شام چه داری؟؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر که شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با زنان حرمسرا خارج شده بود در گوشه‌ای از اتاق خوابید.
صبح که دختر از خواب بیدار شد و از اتاق خارج شد ماموران،شاهزاده خانم را همراه طلبه جوان  نزد شاه بردند شاه عصبانی پرسید چرا شب به ما اطلاع ندادی!
محمد باقر گفت: شاهزاده تهدید کرد که اگر به کسی خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد...
شاه دستور داد که تحقیق شود که آیا این جوان خطائی کرده یا نه؟ و بعد از تحقیق از محمد باقر پرسید چطور توانستی در برابر نفست مقاومت نمائی؟ محمد باقر ۱۰ انگشت خود را نشان داد و شاه دید که تمام انگشتانش سوخته و …
علت را پرسید. طلبه گفت: چون او به خواب رفت نفس اماره مرا وسوسه می نمود هر بار که نفسم وسوسه می کرد یکی از انگشتان را بر روی شعله سوزان شمع می‌گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از سر شب تا صبح بدین وسیله با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا، شیطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ایمانم را بسوزاند.
شاه عباس از تقوا و پرهیز کاری او خوشش آمد و دستور داد همین شاهزاده را به عقد میر محمد باقر در آوردند و به او لقب میرداماد داد و امروزه تمام علم دوستان از وی به عظمت و نیکی یاد کرده و نام و یادش را گرامی می دارند. از مهمترین شاگردان وی می توان به ملا صدرا اشاره نمود.


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفدهم اسفند 1391 توسط مهدی نوری

بالاخره علم "کیمیا" به اوج خود رسید...!!

دست مسئولان درد نکند!!در مملکت ما به لطف تلاشهای بی وقفه "مس" که هیچ چهار عدد لاستیک و چند کیلو اهن "طلا"شده است...


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفدهم اسفند 1391 توسط مهدی نوری

تصاویر هنری درست شده با استفاده از چند مگس مرده...



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفدهم اسفند 1391 توسط مهدی نوری

 

سلام بچه ها همگی خوبین!؟راستش همین الان داشتم تو اینترنت ی چرخی میزدم ک یدفه چشمم خورد ب داستانی ک عنوانشو نوشته بود "خدا حواسش هست..."خب ادم وقتیکه تو بحر اینترنت غرق میشه دیگه حیفش میاد ازش بیاد بیرون!بعضی وقتا ادم با خوندن ی داستان ساده یا ی جمله کوتاه یا حتی شنیدن ی طعنه و...خیلی تحت قرار میگیره و همون ی حرف ساده رو خیلی از تصمیمای روزانش تاثیر مستقیم میذاره،من ک ب شخصه این داستان روم خیلی تاثیر گذاشت اینم داستان:

چند وقت پیش با پدر و مادرم رفته بودیم رستوران که هم آشپزخانه بود هم چند تا میز گذاشته بود برای مشتریها ,, افراد زیادی اونجا نبودن , ۳نفر ما بودیم با یه زن و شوهر جوان و یه پیرزن پیر مرد که نهایتا ۶۰-۷۰ سالشون بود ,,

ما غذا مون رو سفارش داده بودیم که یه جوان نسبتا ۳۵ ساله اومد تو رستوران یه چند دقیقه ای گذشته بود که اون جوانه گوشیش زنگ خورد , البته من با اینکه بهش نزدیک بودم ولی صدای زنگ خوردن گوشیش رو نشنیدم , بگذریم شروع کرد با صدای بلند صحبت کردن و بعد از اینکه صحبتش تمام شد رو کرد به همه ما ها و با خوشحالی گفت که خدا بعد از ۸ سال یه بچه بهشون داده و همینطور که داشت از خوشحالی ذوق میکرد روکرد به صندوق دار رستوران و گفت این چند نفر مشتریتون مهمونه من هستن میخوام شیرینیه بچم رو بهشون بدم

به همشون باقالی پلو با ماهیچه بده ,, خوب ما همگیمون با تعجب و خوشحالی داشتیم بهش نگاه میکردیم که من از روی صندلیم بلند شدم و رفتم طرفش , اول بوسش کردم و بهش تبریک گفتم و بعد بهش گفتم ما قبلا غذا مون رو سفارش دادیم و مزاحم شما نمیشیم, اما بلاخره با اصرار زیاد پول غذای ما و اون زن و شوهر جوان و اون پیره زن پیره مرد رو حساب کرد و با غذای خودش که سفارش داده بود از رستوران خارج شد , ,,,

خب این جریان تا این جاش معمولی و زیبا بود , اما اونجایی خیلی تعجب کردم که دیشب با دوستام رفتیم سینما که تو صف برای گرفتن بلیط ایستاده بودیم , ناگهان با تعجب همون پسر جوان رو دیدم که با یه دختر بچه ۴-۵ ساله ایستاده بود تو صف ,,, از دوستام جدا شدم و یه جوری که متوجه من نشه نزدیکش شدم و باز هم با تعجب دیدم که دختره داره اون جوان رو بابا خطاب میکنه ,,

دیگه داشتم از کنجکاوی میمردم , دل زدم به دریا و رفتم از پشت زدم رو کتفش ,, به محض اینکه برگشت من رو شناخت , یه ذره رنگ و روش پرید ,, اول با هم سلام و علیک کردیم بعد من با طعنه بهش گفتم , ماشالله از ۲-۳ هفته پیش بچتون بدنیا اومدو بزرگم شده ,, همینطور که داشتم صحبت میکردم پرید تو حرفم گفت ,, داداش او جریان یه دروغ بود , یه دروغ شیرین که خودم میدونم و خدای خودم,,

دیگه با هزار خواهشو تمنا گفت ,,,,, اون روز وقتی وارد رستوران شدم دستام کثیف بود و قبل از هر کاری رفتم دستام رو شستم ,, همینطور که داشتم دستام رو میشستم صدای اون پیرمرد و پیر زن رو شنیدم البته اونا نمیتونستن منو ببینن که دارن با خنده باهم صحبت میکنن , پیرزن گفت کاشکی می شد یکم ولخرجی کنی امروز یه باقالی پلو با ماهیچه بخوریم ,, الان یه سال میشه که ماهیچه نخوردم ,,, پیر مرده در جوابش گفت , ببین امدی نسازیها قرار شد بریم رستوران و یه سوپ بخریم و برگردیم خونه اینم فقط بخاطر اینکه حوصلت سر رفته بود ,, من اگه الان هم بخوام ولخرجی کنم نمیتونم بخاطر اینکه ۱۸ هزار تومان بیشتر تا سر برج برامون نمونده ,,

همینطور که داشتن با هم صحبت میکردن او کسی که سفارش غذا رو میگیره اومد سر میزشون و گفت چی میل دارین ,, پیرمرده هم بیدرنگ جواب داد , پسرم ما هردومون مریضیم اگه میشه دو تا سوپ با یه دونه از اون نونای داغتون برامون بیار ,,

من تو حالو هوای خودم نبودم همینطور اب باز بود و داشت هدر میرفت , تمام بدنم سرد شده بود احساس کردم دارم میمیرم ,, رو کردم به اسمون و گفتم خدا شکرت فقط کمکم کن ,, بعد امدم بیرون یه جوری فیلم بازی کردم که اون پیر زنه بتونه یه باقالی پلو با ماهیچه بخوره همین ,,

ازش پرسیدم که چرا دیگه پول غذای بقیه رو دادی ماهاکه دیگه احتیاج نداشتیم ,, گفت داداشمی ,, پول غذای شما که سهل بود من حاضرم دنیای خودم و بچم رو بدم ولی ابروی یه انسان رو تحقیر نکنم ,, این و گفت و رفت ,,

یادم نمیاد که باهاش خداحافظی کردم یا نه , ولی یادمه که چند ساعت روی جدول نشسته بودم و به درودیوار نگاه میکردم و مبهوت بودم ,,,, واقعا راسته که خدا از روح خودش تو بدن انسان دمید.


نوشته شده در تاريخ شنبه پنجم اسفند 1391 توسط مهدی نوری

قضاوت با شما...

نیم رخه یا تمام رخ..؟!؟!؟

 


نوشته شده در تاريخ شنبه پنجم اسفند 1391 توسط مهدی نوری

   سلام و صدســــلام... 

بچه ها چطورین؟خوبین میگذره؟؟

راستش همه میدونیم ک امروزه اطلاعات،حرف ها،دردل ها و جملات زیبایی از طریق SMS یا همون پیامک خودمون ردوبدل میشه،ب همین خاطر و ب پیشنهاد دوستان تصممیم گرفتیم این پستو ب پیامک های شما عزیزان اختصاص بدیم تا هم مشارکت تو وبلاگ زیاد شه و هم اینکه بتونیم جملات زیبا رو با همدیگه ب اشتراک بذاریم!!حالا این گوی و این میدان...

             بنویسید...


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه دوم اسفند 1391 توسط مهدی نوری
انتخابات جریانی رسمی است که هر گام آن از پیش تعیین شده می باشد. انتخابات برای تصمیم گیری مردم یا بخشی از مردم است که شخص یا اشخاصی را برای مقام، پست یا مسولیتی و برای مدتی معلوم با ریختن رای خود به صندوق‌های انتخاباتی می گزینند.هدف اصلی از انتخابات سیاسی انتخاب نمایندگان مردم می‌باشد که به آن دموکراسی نمایندگان می گویند.

برای اطلاعات بیشتر  کلیک کنید...



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و ششم آذر 1391 توسط سپاهی

باور کن…
“من” تنهاترین ضمیر دنیاست
و “او” خوشبخت ترین ضمیر دنیا
چون “تو” را دارد

پلاک خانه خود را زمانه برده از یادم
سوار زورق تقدیر به این بیراهه افتادم
نیفتادم ولی از پا هنوزم خسته می گردم
هزاران راه و بیراهه در این قصه گذر کردم

یادتوحس قشنگی ست که در دل دارم،چه توباشی چه نباشی"نگهش میدارم"

“شما”
گرچه واژه محترمی است
ولی ”تو “ شدن لیاقت میخواهد . . .

....

...

..

.


 


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و پنجم آذر 1391 توسط مهدی نوری

چند تفاوت ساده بین دختر و پسر...

 

دختر ها خیلی دوست دارند جای پسر ها باشند اما پسر ها اصلاً دوست ندارند جای دختر ها باشند.

  • دخترا می خوان سر پسرا کلا ه بزارن، اما در نهایت سر خودشون کلاه میره.
  • اگر برادرتون دوست دختر داشته باشه، شما سعی می کنید با اون دختر آشنا بشید! ولی اگر خواهرتون دوست پسر داشته باشه شما قسم می خورید که هم پسره و هم خواهرتون رو سر به نیست کنید.
  • دخترا با اینکه بیشتر از پسرا قوانین راهنمایی و رانندگی رو رعایت می کنن، اما خیلی بیشتر از پسرا تصادف می کنن و خلاصه: در هر تصادف رد پای یک دختر به چشم می خوره


  • ادامه مطلب
    نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و پنجم آذر 1391 توسط مهدی نوری

    تفاوت نیمرو درست کردن توسط خانم ها و اقایون

    دخترها::

    توی ماهیتابه روغن میریزن

    اجاق گاز زیر ماهیتابه رو روشن میكنن

    - تخم مرغها رو میشكنن و همراه نمك توی ماهیتابه میریزن

    چند دقیقه بعد نیمروی آماده رو نوش جان میكنن

    پسرها::

    توی كابینتهای بالایی آشپزخونه دنبال ماهیتابه میگردن

    توی كابینتهای پایینی دنبال ماهیتابه میگردن و بلاخره پیداش میكنن

    ماهیتابه رو روی اجاق گاز میذارن

    توی ماهیتابه روغن میریزن

    توی یخچال دنبال تخم مرغ میگردن

    یه دونه تخم مرغ پیدا میكنن

    چند تا فحش میدن

    ...

    ...



    ادامه مطلب
    نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و چهارم آذر 1391 توسط سپاهی

    خوابگاهی عجیب و تک داریم


    در بدنسازی‌اش خرک داریم


    گرچه این کاخ هست در «....»


    لیک استخر در «جای دگر» داریم

    .

    .

    .

    .



    ادامه مطلب
    .: Weblog Themes By Pichak :.


    تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک