|
بچه های اقتصاد 90 دانشگاه ایلام |
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
برای تازه شدن؛هیچوقت دیر نیست... نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391
توسط مهدی نوری
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392
توسط مهدی نوری
۳۸ نامزد مشهور ریاست جمهوری یازدهم و اولین مواضعزمان قانونی برای ثبت نام نامزدها در انتخابات ریاست جمهوری به پایان رسید.دیروز شنبه بیست و یکم اردیبهشت ماه زمان 5 روز نامزدها برای ثبت نام در انتخابات ریاست جمهوری یازدهم به پایان رسید و بر همین اساس نامزدهای حضور در انتخابات مشخص شدند. با توجه به تعدد نامزدها در انتخابات ریاست جمهوری می توان انتخابات یازدهم ریاست جمهوری را به عنوان شلوغ ترین انتخابات از نظر حضور شخصیت های سیاسی در زمان ثبت نام برشمرد.ثبت نام اکبر هاشمی رفسنجانی و اسفندیار رحیم مشایی در دقیقه 90 بمب خبری آخرین روز ثبت نام نامزدهای ریاست چمهوری یازدهم بود.در جدول زیر همه چهره های سرشناسی که در انتخابات ثبت نام کردند آمده است:
شما کدوم یک از این نامزدهارو میپسندید؟شما به چه کسی رای میدید؟چرا؟نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1391
توسط مهدی نوری
شب هنگام محمد باقر – طلبه جوان- در اتاق خود مشغول مطالعه بود که به ناگاه دختری وارد اتاق او شد در را بست و با انگشت به طلبه بیچاره اشاره کرد که سکوت کند و هیچ نگوید. بالاخره علم "کیمیا" به اوج خود رسید...!! دست مسئولان درد نکند!!در مملکت ما به لطف تلاشهای بی وقفه "مس" که هیچ چهار عدد لاستیک و چند کیلو اهن "طلا"شده است...
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفدهم اسفند 1391
توسط مهدی نوری
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفدهم اسفند 1391
توسط مهدی نوری
سلام بچه ها همگی خوبین!؟راستش همین الان داشتم تو اینترنت ی چرخی میزدم ک یدفه چشمم خورد ب داستانی ک عنوانشو نوشته بود "خدا حواسش هست..."خب ادم وقتیکه تو بحر اینترنت غرق میشه دیگه حیفش میاد ازش بیاد بیرون!بعضی وقتا ادم با خوندن ی داستان ساده یا ی جمله کوتاه یا حتی شنیدن ی طعنه و...خیلی تحت قرار میگیره و همون ی حرف ساده رو خیلی از تصمیمای روزانش تاثیر مستقیم میذاره،من ک ب شخصه این داستان روم خیلی تاثیر گذاشت اینم داستان: چند وقت پیش با پدر و مادرم رفته بودیم رستوران که هم آشپزخانه بود هم چند تا میز گذاشته بود برای مشتریها ,, افراد زیادی اونجا نبودن , ۳نفر ما بودیم با یه زن و شوهر جوان و یه پیرزن پیر مرد که نهایتا ۶۰-۷۰ سالشون بود ,, ما غذا مون رو سفارش داده بودیم که یه جوان نسبتا ۳۵ ساله اومد تو رستوران یه چند دقیقه ای گذشته بود که اون جوانه گوشیش زنگ خورد , البته من با اینکه بهش نزدیک بودم ولی صدای زنگ خوردن گوشیش رو نشنیدم , بگذریم شروع کرد با صدای بلند صحبت کردن و بعد از اینکه صحبتش تمام شد رو کرد به همه ما ها و با خوشحالی گفت که خدا بعد از ۸ سال یه بچه بهشون داده و همینطور که داشت از خوشحالی ذوق میکرد روکرد به صندوق دار رستوران و گفت این چند نفر مشتریتون مهمونه من هستن میخوام شیرینیه بچم رو بهشون بدم به همشون باقالی پلو با ماهیچه بده ,, خوب ما همگیمون با تعجب و خوشحالی داشتیم بهش نگاه میکردیم که من از روی صندلیم بلند شدم و رفتم طرفش , اول بوسش کردم و بهش تبریک گفتم و بعد بهش گفتم ما قبلا غذا مون رو سفارش دادیم و مزاحم شما نمیشیم, اما بلاخره با اصرار زیاد پول غذای ما و اون زن و شوهر جوان و اون پیره زن پیره مرد رو حساب کرد و با غذای خودش که سفارش داده بود از رستوران خارج شد , ,,, خب این جریان تا این جاش معمولی و زیبا بود , اما اونجایی خیلی تعجب کردم که دیشب با دوستام رفتیم سینما که تو صف برای گرفتن بلیط ایستاده بودیم , ناگهان با تعجب همون پسر جوان رو دیدم که با یه دختر بچه ۴-۵ ساله ایستاده بود تو صف ,,, از دوستام جدا شدم و یه جوری که متوجه من نشه نزدیکش شدم و باز هم با تعجب دیدم که دختره داره اون جوان رو بابا خطاب میکنه ,, دیگه داشتم از کنجکاوی میمردم , دل زدم به دریا و رفتم از پشت زدم رو کتفش ,, به محض اینکه برگشت من رو شناخت , یه ذره رنگ و روش پرید ,, اول با هم سلام و علیک کردیم بعد من با طعنه بهش گفتم , ماشالله از ۲-۳ هفته پیش بچتون بدنیا اومدو بزرگم شده ,, همینطور که داشتم صحبت میکردم پرید تو حرفم گفت ,, داداش او جریان یه دروغ بود , یه دروغ شیرین که خودم میدونم و خدای خودم,, دیگه با هزار خواهشو تمنا گفت ,,,,, اون روز وقتی وارد رستوران شدم دستام کثیف بود و قبل از هر کاری رفتم دستام رو شستم ,, همینطور که داشتم دستام رو میشستم صدای اون پیرمرد و پیر زن رو شنیدم البته اونا نمیتونستن منو ببینن که دارن با خنده باهم صحبت میکنن , پیرزن گفت کاشکی می شد یکم ولخرجی کنی امروز یه باقالی پلو با ماهیچه بخوریم ,, الان یه سال میشه که ماهیچه نخوردم ,,, پیر مرده در جوابش گفت , ببین امدی نسازیها قرار شد بریم رستوران و یه سوپ بخریم و برگردیم خونه اینم فقط بخاطر اینکه حوصلت سر رفته بود ,, من اگه الان هم بخوام ولخرجی کنم نمیتونم بخاطر اینکه ۱۸ هزار تومان بیشتر تا سر برج برامون نمونده ,, همینطور که داشتن با هم صحبت میکردن او کسی که سفارش غذا رو میگیره اومد سر میزشون و گفت چی میل دارین ,, پیرمرده هم بیدرنگ جواب داد , پسرم ما هردومون مریضیم اگه میشه دو تا سوپ با یه دونه از اون نونای داغتون برامون بیار ,, من تو حالو هوای خودم نبودم همینطور اب باز بود و داشت هدر میرفت , تمام بدنم سرد شده بود احساس کردم دارم میمیرم ,, رو کردم به اسمون و گفتم خدا شکرت فقط کمکم کن ,, بعد امدم بیرون یه جوری فیلم بازی کردم که اون پیر زنه بتونه یه باقالی پلو با ماهیچه بخوره همین ,, ازش پرسیدم که چرا دیگه پول غذای بقیه رو دادی ماهاکه دیگه احتیاج نداشتیم ,, گفت داداشمی ,, پول غذای شما که سهل بود من حاضرم دنیای خودم و بچم رو بدم ولی ابروی یه انسان رو تحقیر نکنم ,, این و گفت و رفت ,, یادم نمیاد که باهاش خداحافظی کردم یا نه , ولی یادمه که چند ساعت روی جدول نشسته بودم و به درودیوار نگاه میکردم و مبهوت بودم ,,,, واقعا راسته که خدا از روح خودش تو بدن انسان دمید. نوشته شده در تاريخ شنبه پنجم اسفند 1391
توسط مهدی نوری
نوشته شده در تاريخ شنبه پنجم اسفند 1391
توسط مهدی نوری
راستش همه میدونیم ک امروزه اطلاعات،حرف ها،دردل ها و جملات زیبایی از طریق SMS یا همون پیامک خودمون ردوبدل میشه،ب همین خاطر و ب پیشنهاد دوستان تصممیم گرفتیم این پستو ب پیامک های شما عزیزان اختصاص بدیم تا هم مشارکت تو وبلاگ زیاد شه و هم اینکه بتونیم جملات زیبا رو با همدیگه ب اشتراک بذاریم!!حالا این گوی و این میدان... نوشته شده در تاريخ چهارشنبه دوم اسفند 1391
توسط مهدی نوری
انتخابات جریانی رسمی است که هر گام آن از پیش تعیین شده می باشد. انتخابات برای تصمیم گیری مردم یا بخشی از مردم است که شخص یا اشخاصی را برای مقام، پست یا مسولیتی و برای مدتی معلوم با ریختن رای خود به صندوقهای انتخاباتی می گزینند.هدف اصلی از انتخابات سیاسی انتخاب نمایندگان مردم میباشد که به آن دموکراسی نمایندگان می گویند.
برای اطلاعات بیشتر کلیک کنید... {...ادامه مطلب...} نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و ششم آذر 1391
توسط سپاهی
باور کن… پلاک خانه خود را زمانه برده از یادم یادتوحس قشنگی ست که در دل دارم،چه توباشی چه نباشی"نگهش میدارم" “شما” .... ... .. .
{...ادامه مطلب...}
دختر ها خیلی دوست دارند جای پسر ها باشند اما پسر ها اصلاً دوست ندارند جای دختر ها باشند. {...ادامه مطلب...} نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و پنجم آذر 1391
توسط مهدی نوری
دخترها:: توی ماهیتابه روغن میریزن اجاق گاز زیر ماهیتابه رو روشن میكنن - تخم مرغها رو میشكنن و همراه نمك توی ماهیتابه میریزن چند دقیقه بعد نیمروی آماده رو نوش جان میكنن پسرها:: توی كابینتهای بالایی آشپزخونه دنبال ماهیتابه میگردن توی كابینتهای پایینی دنبال ماهیتابه میگردن و بلاخره پیداش میكنن ماهیتابه رو روی اجاق گاز میذارن توی ماهیتابه روغن میریزن توی یخچال دنبال تخم مرغ میگردن یه دونه تخم مرغ پیدا میكنن چند تا فحش میدن ... ... {...ادامه مطلب...} نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و چهارم آذر 1391
توسط سپاهی
خوابگاهی عجیب و تک داریم در بدنسازیاش خرک داریم گرچه این کاخ هست در «....» لیک استخر در «جای دگر» داریم . . . . {...ادامه مطلب...} نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و چهارم آذر 1391
توسط سپاهی
پزشكان زنده ماندن «ژانگ ويوآن» را نوعى معجزه مى دانند. به گفته رئيس مركز پزشكان چين اين نوع تولد بسيار نادر بوده و از هر يك ميليون كودك با قلب بيرون از بدن، تنها پنج كودك زنده مى مانند.
پسر بچه تاكنون بارها توسط پزشكان متخصص قلب و عروق و اطفال مورد معاينه قرار گرفته تا علت اصلى زنده ماندنش مشخص شود. سخنگوى بيمارستان مركزى چين در اين باره گفت: هنوز مطمئن نيستيم كه بتوان با استفاده از عمل جراحى، قلب اين كودك را به داخل بدنش بازگرداند؛ چرا كه قلب پسر بچه در جاى اصلى خود قرار نگرفته است.والدين اين كودك كه هر دو زباله جمع كن هستند، پيش از اين، كودك را نزد پزشك نبرده و تنها با يك پوشش بر روى قلب وى، از مرگش جلوگيرى كرده و به او اجازه بازى كردن با كودكان ديگر را نمى دادند. جامعه پزشكى چين متعهد شده، نيمى از مخارج و هزينه هاى عمل قلب اين كودك را بپردازد. نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و یکم آذر 1391
توسط مهدی نوری
![]() بعد از اجرای موفقیت آمیز طرح تفکیک جنسیتی در سراسر اماکن خصوصی و عمومی کشور ؛ به بررسی روند رشد و نمو یک کودک (پسر) از مهد کودک تا پیری میپردازیم :
اسم کودک را جواد در نظر میگیریم که همراه با همکلاسی خود به نام رضا در حال برگشت از مهد کودک است. 1) در مسیر برگشت از مهد کودک : لضا لضا (همان رضا ) مامانم میخواد لنج (گنج) طلا بیاره ها ! رضا : مامان چیه ؟! ۲) ۳ سال بعد در مسیر رفت به مدرسه داخل سرویس مدرسه راننده رو به بچه های داخل سرویس : همه زود چشاشونو ببندن داریم از کنار یه مدرسه دخترانه رد میشیم! جواد : رضا رضا ، دختر چیه ؟ ۳ ) ۵ سال بعد از ۳ سال ؛ زنگ تفریح ؛ مدرسه راهنمایی رضا : جواد من دیشب از بالای پشت بوم یه چیزی تو حیاط خونه همسایه دیدم. جواد : چی ؟ رضا : دختر ! دختر ! بالاخره دیدم جواد : جون مادرت ؟! یالاه بگو چه شکلی هستن اینا ! ۴) ۴ سال بعد از قبلی! سرکوچه جواد اینا رضا : جواد چیکار داشتی گفتی زود بیا جواد : رضا دیشب یکی به گوشیم زنگ زد.صداش خیلی عجیب غریب بود.یواشکی حرف میزد و میگفت یه دختره و از من میپرسید آیا پسرم ؟! رضا : تو چی گفتی ؟ جواد : گفتم آره پسرم و بعدش دختره غش کرد ! ۵ ) ۶ سال بعد ؛ دانشگاه جواد : رضا راسته میگند پشت این دیواره پر از دختره ؟! رضا : آره منم شنیدم.میشنوی دارن میخندن! مگه اونا هم میخندن ؟ ۶ ) چند سال بعد ، شب خواستگاری جواد : ببخشید یعنی الان شما واقعا یه دخترید ؟! ۷ ) چند ماه بعد ، شب ازدواج جواد : خوب الان باید چیکار کنیم ؟! خانم : هیچی دیگه ،خسته ایم باید بخوابیم.شما هم برو تو اتاق خودت بخواب! ۸ ) خیلی سال بعد ، دوران کهولت جواد : دیشب مادر خدا بیامرزم به خوابم اومد گفت نمیخواهید بچه بیارید ؟ خانم : از کجا بیاریم.تو جهیزیه من که بچه نبود ، تو چرا نخریدی یه دونه ؟ ۹) خیلی سال بعد سر انجام نسل ایرانی ها منقرض شد…. |
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| طراحی قالب توسط: مهدی نوری | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||