X
تبلیغات
بچه های اقتصاد 90 دانشگاه ایلام

بچه های اقتصاد 90 دانشگاه ایلام
 

برای تازه شدن؛هیچوقت دیر نیست...
 
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 توسط مهدی نوری

 

 به وبـــــــلاگ بچه های اقتصــــــــاد خوش امدید...


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392 توسط مهدی نوری
 

۳۸ نامزد مشهور ریاست جمهوری یازدهم و اولین مواضع

زمان قانونی برای ثبت نام نامزدها در انتخابات ریاست جمهوری به پایان رسید.

دیروز شنبه بیست و یکم اردیبهشت ماه زمان 5 روز نامزدها برای ثبت نام در انتخابات ریاست جمهوری یازدهم به پایان رسید و بر همین اساس نامزدهای حضور در انتخابات مشخص شدند. با توجه به تعدد نامزدها در انتخابات ریاست جمهوری می توان انتخابات یازدهم ریاست جمهوری را به عنوان شلوغ ترین انتخابات از نظر حضور شخصیت های سیاسی در زمان ثبت نام برشمرد.

ثبت نام اکبر هاشمی رفسنجانی و اسفندیار رحیم مشایی در دقیقه 90 بمب خبری آخرین روز ثبت نام نامزدهای ریاست چمهوری یازدهم بود. 

در جدول زیر همه چهره های سرشناسی که در انتخابات ثبت نام کردند آمده است:

شخصیت
اظهارنظر
داوود احمدی نژاد
در صورتی که رییس جمهور شوم تمام تلاش خود را در جهت خدمت به نظام جمهوری اسلامی به کار خواهم گرفت و سعی می کنم کشور را در سطوح علمی بیش از پیش ارتقاء دهم.
حجت الاسلام ابوترابی فرد
اختلافی در ائتلاف نیست و دبیر ائتلاف نیز به طور شفاف نتیجه را اعلام کرده است.
محمدباقر قالیباف
این بار آمده‌ام پیمان بزرگتری با مردمم، با امامم، با رهبر عزیزم و با دوستان شهیدم ببندم.
جواد اطاعت
در صورت انتخاب به عنوان رئیس‌جمهور، رویکرد اصلاح‌طلبانه را در اداره امور کشور در پیش خواهم گرفت.
پرویز کاظمی
متاسفانه به دلیل عدم توجه به مدیریت در برخی نقاط دچار مشکلاتی شدیم و اکنون در جایگاهی هستیم که با این منابع و امکانات موجود در کشور هم جوانان تحصیل‌کرده به خارج از کشور می‌روند.
محمدابراهیم اصغرزاده
آمده ام اصلاح طلبان را نمایندگی کنم؛ تابع پروتکلی هستم.
علی اکبر جوانفکر
دولت من ادامه دولت احمدی‌نژاد خواهد بود
ابوالحسن نواب
قصد کناره گیری ندارم و به صورت مستقل آمدم.
محمود کاشانی
شعارم اجرای قانون اساسی است
مسعود پزشکیان
 
در صورت کاندیداتوری هاشمی حتما کنار می‌کشم
محمد شریعتمداری
هاشمی بیاید کنار می‌کشم/کار اجماع اصلاح‌طلبان ادامه دارد
علی اکبر ولایتی
دولت اگر نسبت به بدنه متخصص احساس بی‌نیازی کند به روزمرگی می‌افتد
رامین مهمانپرست
 
از طرف مردم آمده‌ام/با خدا مشورت کرده‌ام/فکر نکنم صالحی کاندیدا شود
محمدرضا عارف
دلیلی برای رد صلاحیتم نمی‌بینم و از لحظه ثبت‌نام تا پایان راه، به قانون پایبند هستم
احمدزاده کرمانی
هنوز به گفتمان سوم تیر احمدی‌نژاد باور دارم
محمد باقر خرازی نام
با برنامه آمده‌ام
علی فلاحیان  
در هیچ جبهه‌ای عقب‌نشینی نمی‌کنم
محمد غرضی
باید به سوی دولت ضدتورم پیش برویم
غلامعلی حدادعادل
هاشمی کاندیدا نمی‌شود؛ نهضت «ازدواج آسان» بر پا می‌کنم
اکبر اعلمی
شعار من احیای منشور نوفل لوشاتو است
علیرضا زاکانی
از آنجا که گفتمان من و آقای جلیلی به هم نزدیک است، اگر ایشان بیایند با هم ائتلاف خواهیم کرد.
علی احمدی
من به عنوان کاندیدای مستقل در عرصه انتخابات حضور پیدا کرده‌ام و اصولگرا تلقی می‌شوم تا اصلاح‌طلب
محسن رضایی
برای این آمده‌ام که قانونگرایی را در کشور حاکم کنم، زیرا رسمیت ما از قانون است.
محمدباقر لنکرانی
آمده‌ایم، نشان دهیم در کشور ما پول و وابستگی خانوادگی و وابستگی به کانون‌های قدرت و ثروت کار نمی‌کند، بلکه آنچه کار می‌کند، ایمان‌های روشن و اندیشه‌های بالا و نوآوری و تلاش و کار فراوان است.
محمد سعیدی کیا
با توجه به تجربه‌ای که دارم و با استفاده از فرهنگ غنی ایرانی اسلامی می‌توان اقتصاد آرام توام با رفاه برای مردم فراهم کرد.
صادق واعظ زاده
ما آمده‌ایم تا نیازهای اساسی مردم بخصوص نسل جوان را محقق کنیم و معتقدیم که وضعیت موجود مطلوب نیست و نمی‌توان به گذشته هم بازگشت.
حسن روحانی
با همه توان، سابقه و آبرویم آمده‌ام تا با دولت تدبیر و امید و گفتمان نجات اقتصاد کشور، احیای اخلاق جامعه و تعامل سازنده با جهان، راستی و درستکاری را به مردم عرضه کنم.
مصطفی کواکبیان
اگر به هر دلیلی رای نیاوردم به رقیبی که بر اساس قانون انتخاب شده است، یک جعبه شیرینی می‌دهم.
خسرو نصیرزاده
عدم احراز صلاحیت من در مقابل خون شهدا چیز با ارزشی نیست و اگر یک نامزد انتخابات صلاحیتش تایید نشود در برابر خون شهدای زیادی که به زمین ریخته شده است چیز زیادی به حساب نمی‌آید.
حسن سبحانی
راه خود را ادامه می دهد و به نفع کسی کنار نخواهم رفت
صادق خلیلیان
مستقل آمدم و فرصت نکردم با احمدی‌نژاد مشورت کنم.
سعید جلیلی
 
محمد قدیری ابیانه
 
منوچهر متکی
گزینه ائتلاف را افراد تعیین نمی‌کنند، بلکه باید نظرسنجی‌ها را در نظر گرفت.
طهماسب مظاهری
دولت آینده باید همت خود را بر بهبود شاخص‌های اقتصادی بگذارد. چون نتوانستم حرف خود را در دولت جا بیاندازم استعفا دادم
اسفندیار رحیم مشایی
 
علی اکبر هاشمی رفسنجانی
شعارم را الان نمی‌گویم.
 
محمدرضا رحیمی
  شورای نگهبان ردصلاحیت کند، از قانون

شما کدوم یک از این نامزدهارو میپسندید؟شما به چه کسی رای میدید؟چرا؟


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1391 توسط مهدی نوری

شب هنگام محمد باقر – طلبه جوان- در اتاق خود مشغول مطالعه بود که به ناگاه دختری وارد اتاق او شد در را بست و با انگشت به طلبه بیچاره اشاره کرد که سکوت کند و هیچ نگوید.
دختر پرسید: شام چه داری؟؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر که شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با زنان حرمسرا خارج شده بود در گوشه‌ای از اتاق خوابید.
صبح که دختر از خواب بیدار شد و از اتاق خارج شد ماموران،شاهزاده خانم را همراه طلبه جوان  نزد شاه بردند شاه عصبانی پرسید چرا شب به ما اطلاع ندادی!
محمد باقر گفت: شاهزاده تهدید کرد که اگر به کسی خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد...
شاه دستور داد که تحقیق شود که آیا این جوان خطائی کرده یا نه؟ و بعد از تحقیق از محمد باقر پرسید چطور توانستی در برابر نفست مقاومت نمائی؟ محمد باقر ۱۰ انگشت خود را نشان داد و شاه دید که تمام انگشتانش سوخته و …
علت را پرسید. طلبه گفت: چون او به خواب رفت نفس اماره مرا وسوسه می نمود هر بار که نفسم وسوسه می کرد یکی از انگشتان را بر روی شعله سوزان شمع می‌گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از سر شب تا صبح بدین وسیله با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا، شیطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ایمانم را بسوزاند.
شاه عباس از تقوا و پرهیز کاری او خوشش آمد و دستور داد همین شاهزاده را به عقد میر محمد باقر در آوردند و به او لقب میرداماد داد و امروزه تمام علم دوستان از وی به عظمت و نیکی یاد کرده و نام و یادش را گرامی می دارند. از مهمترین شاگردان وی می توان به ملا صدرا اشاره نمود.


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفدهم اسفند 1391 توسط مهدی نوری

بالاخره علم "کیمیا" به اوج خود رسید...!!

دست مسئولان درد نکند!!در مملکت ما به لطف تلاشهای بی وقفه "مس" که هیچ چهار عدد لاستیک و چند کیلو اهن "طلا"شده است...


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفدهم اسفند 1391 توسط مهدی نوری

تصاویر هنری درست شده با استفاده از چند مگس مرده...



{...ادامه مطلب...}
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفدهم اسفند 1391 توسط مهدی نوری

 

سلام بچه ها همگی خوبین!؟راستش همین الان داشتم تو اینترنت ی چرخی میزدم ک یدفه چشمم خورد ب داستانی ک عنوانشو نوشته بود "خدا حواسش هست..."خب ادم وقتیکه تو بحر اینترنت غرق میشه دیگه حیفش میاد ازش بیاد بیرون!بعضی وقتا ادم با خوندن ی داستان ساده یا ی جمله کوتاه یا حتی شنیدن ی طعنه و...خیلی تحت قرار میگیره و همون ی حرف ساده رو خیلی از تصمیمای روزانش تاثیر مستقیم میذاره،من ک ب شخصه این داستان روم خیلی تاثیر گذاشت اینم داستان:

چند وقت پیش با پدر و مادرم رفته بودیم رستوران که هم آشپزخانه بود هم چند تا میز گذاشته بود برای مشتریها ,, افراد زیادی اونجا نبودن , ۳نفر ما بودیم با یه زن و شوهر جوان و یه پیرزن پیر مرد که نهایتا ۶۰-۷۰ سالشون بود ,,

ما غذا مون رو سفارش داده بودیم که یه جوان نسبتا ۳۵ ساله اومد تو رستوران یه چند دقیقه ای گذشته بود که اون جوانه گوشیش زنگ خورد , البته من با اینکه بهش نزدیک بودم ولی صدای زنگ خوردن گوشیش رو نشنیدم , بگذریم شروع کرد با صدای بلند صحبت کردن و بعد از اینکه صحبتش تمام شد رو کرد به همه ما ها و با خوشحالی گفت که خدا بعد از ۸ سال یه بچه بهشون داده و همینطور که داشت از خوشحالی ذوق میکرد روکرد به صندوق دار رستوران و گفت این چند نفر مشتریتون مهمونه من هستن میخوام شیرینیه بچم رو بهشون بدم

به همشون باقالی پلو با ماهیچه بده ,, خوب ما همگیمون با تعجب و خوشحالی داشتیم بهش نگاه میکردیم که من از روی صندلیم بلند شدم و رفتم طرفش , اول بوسش کردم و بهش تبریک گفتم و بعد بهش گفتم ما قبلا غذا مون رو سفارش دادیم و مزاحم شما نمیشیم, اما بلاخره با اصرار زیاد پول غذای ما و اون زن و شوهر جوان و اون پیره زن پیره مرد رو حساب کرد و با غذای خودش که سفارش داده بود از رستوران خارج شد , ,,,

خب این جریان تا این جاش معمولی و زیبا بود , اما اونجایی خیلی تعجب کردم که دیشب با دوستام رفتیم سینما که تو صف برای گرفتن بلیط ایستاده بودیم , ناگهان با تعجب همون پسر جوان رو دیدم که با یه دختر بچه ۴-۵ ساله ایستاده بود تو صف ,,, از دوستام جدا شدم و یه جوری که متوجه من نشه نزدیکش شدم و باز هم با تعجب دیدم که دختره داره اون جوان رو بابا خطاب میکنه ,,

دیگه داشتم از کنجکاوی میمردم , دل زدم به دریا و رفتم از پشت زدم رو کتفش ,, به محض اینکه برگشت من رو شناخت , یه ذره رنگ و روش پرید ,, اول با هم سلام و علیک کردیم بعد من با طعنه بهش گفتم , ماشالله از ۲-۳ هفته پیش بچتون بدنیا اومدو بزرگم شده ,, همینطور که داشتم صحبت میکردم پرید تو حرفم گفت ,, داداش او جریان یه دروغ بود , یه دروغ شیرین که خودم میدونم و خدای خودم,,

دیگه با هزار خواهشو تمنا گفت ,,,,, اون روز وقتی وارد رستوران شدم دستام کثیف بود و قبل از هر کاری رفتم دستام رو شستم ,, همینطور که داشتم دستام رو میشستم صدای اون پیرمرد و پیر زن رو شنیدم البته اونا نمیتونستن منو ببینن که دارن با خنده باهم صحبت میکنن , پیرزن گفت کاشکی می شد یکم ولخرجی کنی امروز یه باقالی پلو با ماهیچه بخوریم ,, الان یه سال میشه که ماهیچه نخوردم ,,, پیر مرده در جوابش گفت , ببین امدی نسازیها قرار شد بریم رستوران و یه سوپ بخریم و برگردیم خونه اینم فقط بخاطر اینکه حوصلت سر رفته بود ,, من اگه الان هم بخوام ولخرجی کنم نمیتونم بخاطر اینکه ۱۸ هزار تومان بیشتر تا سر برج برامون نمونده ,,

همینطور که داشتن با هم صحبت میکردن او کسی که سفارش غذا رو میگیره اومد سر میزشون و گفت چی میل دارین ,, پیرمرده هم بیدرنگ جواب داد , پسرم ما هردومون مریضیم اگه میشه دو تا سوپ با یه دونه از اون نونای داغتون برامون بیار ,,

من تو حالو هوای خودم نبودم همینطور اب باز بود و داشت هدر میرفت , تمام بدنم سرد شده بود احساس کردم دارم میمیرم ,, رو کردم به اسمون و گفتم خدا شکرت فقط کمکم کن ,, بعد امدم بیرون یه جوری فیلم بازی کردم که اون پیر زنه بتونه یه باقالی پلو با ماهیچه بخوره همین ,,

ازش پرسیدم که چرا دیگه پول غذای بقیه رو دادی ماهاکه دیگه احتیاج نداشتیم ,, گفت داداشمی ,, پول غذای شما که سهل بود من حاضرم دنیای خودم و بچم رو بدم ولی ابروی یه انسان رو تحقیر نکنم ,, این و گفت و رفت ,,

یادم نمیاد که باهاش خداحافظی کردم یا نه , ولی یادمه که چند ساعت روی جدول نشسته بودم و به درودیوار نگاه میکردم و مبهوت بودم ,,,, واقعا راسته که خدا از روح خودش تو بدن انسان دمید.


نوشته شده در تاريخ شنبه پنجم اسفند 1391 توسط مهدی نوری

قضاوت با شما...

نیم رخه یا تمام رخ..؟!؟!؟

 


نوشته شده در تاريخ شنبه پنجم اسفند 1391 توسط مهدی نوری

   سلام و صدســــلام... 

بچه ها چطورین؟خوبین میگذره؟؟

راستش همه میدونیم ک امروزه اطلاعات،حرف ها،دردل ها و جملات زیبایی از طریق SMS یا همون پیامک خودمون ردوبدل میشه،ب همین خاطر و ب پیشنهاد دوستان تصممیم گرفتیم این پستو ب پیامک های شما عزیزان اختصاص بدیم تا هم مشارکت تو وبلاگ زیاد شه و هم اینکه بتونیم جملات زیبا رو با همدیگه ب اشتراک بذاریم!!حالا این گوی و این میدان...

             بنویسید...


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه دوم اسفند 1391 توسط مهدی نوری
انتخابات جریانی رسمی است که هر گام آن از پیش تعیین شده می باشد. انتخابات برای تصمیم گیری مردم یا بخشی از مردم است که شخص یا اشخاصی را برای مقام، پست یا مسولیتی و برای مدتی معلوم با ریختن رای خود به صندوق‌های انتخاباتی می گزینند.هدف اصلی از انتخابات سیاسی انتخاب نمایندگان مردم می‌باشد که به آن دموکراسی نمایندگان می گویند.

برای اطلاعات بیشتر  کلیک کنید...



{...ادامه مطلب...}
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و ششم آذر 1391 توسط سپاهی

باور کن…
“من” تنهاترین ضمیر دنیاست
و “او” خوشبخت ترین ضمیر دنیا
چون “تو” را دارد

پلاک خانه خود را زمانه برده از یادم
سوار زورق تقدیر به این بیراهه افتادم
نیفتادم ولی از پا هنوزم خسته می گردم
هزاران راه و بیراهه در این قصه گذر کردم

یادتوحس قشنگی ست که در دل دارم،چه توباشی چه نباشی"نگهش میدارم"

“شما”
گرچه واژه محترمی است
ولی ”تو “ شدن لیاقت میخواهد . . .

....

...

..

.


 



{...ادامه مطلب...}
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و پنجم آذر 1391 توسط مهدی نوری

چند تفاوت ساده بین دختر و پسر...

 

دختر ها خیلی دوست دارند جای پسر ها باشند اما پسر ها اصلاً دوست ندارند جای دختر ها باشند.

  • دخترا می خوان سر پسرا کلا ه بزارن، اما در نهایت سر خودشون کلاه میره.
  • اگر برادرتون دوست دختر داشته باشه، شما سعی می کنید با اون دختر آشنا بشید! ولی اگر خواهرتون دوست پسر داشته باشه شما قسم می خورید که هم پسره و هم خواهرتون رو سر به نیست کنید.
  • دخترا با اینکه بیشتر از پسرا قوانین راهنمایی و رانندگی رو رعایت می کنن، اما خیلی بیشتر از پسرا تصادف می کنن و خلاصه: در هر تصادف رد پای یک دختر به چشم می خوره


  • {...ادامه مطلب...}
    نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و پنجم آذر 1391 توسط مهدی نوری

    تفاوت نیمرو درست کردن توسط خانم ها و اقایون

    دخترها::

    توی ماهیتابه روغن میریزن

    اجاق گاز زیر ماهیتابه رو روشن میكنن

    - تخم مرغها رو میشكنن و همراه نمك توی ماهیتابه میریزن

    چند دقیقه بعد نیمروی آماده رو نوش جان میكنن

    پسرها::

    توی كابینتهای بالایی آشپزخونه دنبال ماهیتابه میگردن

    توی كابینتهای پایینی دنبال ماهیتابه میگردن و بلاخره پیداش میكنن

    ماهیتابه رو روی اجاق گاز میذارن

    توی ماهیتابه روغن میریزن

    توی یخچال دنبال تخم مرغ میگردن

    یه دونه تخم مرغ پیدا میكنن

    چند تا فحش میدن

    ...

    ...



    {...ادامه مطلب...}
    نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و چهارم آذر 1391 توسط سپاهی

    خوابگاهی عجیب و تک داریم


    در بدنسازی‌اش خرک داریم


    گرچه این کاخ هست در «....»


    لیک استخر در «جای دگر» داریم

    .

    .

    .

    .



    {...ادامه مطلب...}
    نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و چهارم آذر 1391 توسط سپاهی
    پزشكان زنده ماندن «ژانگ ويوآن» را نوعى معجزه مى دانند. به گفته رئيس مركز پزشكان چين اين نوع تولد بسيار نادر بوده و از هر يك ميليون كودك با قلب بيرون از بدن، تنها پنج كودك زنده مى مانند.

    پسر بچه تاكنون بارها توسط پزشكان متخصص قلب و عروق و اطفال مورد معاينه قرار گرفته تا علت اصلى زنده ماندنش مشخص شود.سخنگوى بيمارستان مركزى چين در اين باره گفت: هنوز مطمئن نيستيم كه بتوان با استفاده از عمل جراحى، قلب اين كودك را به داخل بدنش بازگرداند؛ چرا كه قلب پسر بچه در جاى اصلى خود قرار نگرفته است.

    والدين اين كودك كه هر دو زباله جمع كن هستند، پيش از اين، كودك را نزد پزشك نبرده و تنها با يك پوشش بر روى قلب وى، از مرگش جلوگيرى كرده و به او اجازه بازى كردن با كودكان ديگر را نمى دادند.

    جامعه پزشكى چين متعهد شده، نيمى از مخارج و هزينه هاى عمل قلب اين كودك را بپردازد
    .

    نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و یکم آذر 1391 توسط مهدی نوری
     
     
     
    بعد از اجرای موفقیت آمیز طرح تفکیک جنسیتی در سراسر اماکن خصوصی و عمومی کشور ؛ به بررسی روند رشد و نمو یک کودک (پسر) از مهد کودک تا پیری میپردازیم :

    اسم کودک را جواد در نظر میگیریم که همراه با همکلاسی خود به نام رضا در حال برگشت از مهد کودک است.

    1) در مسیر برگشت از مهد کودک :

    لضا لضا (همان رضا ) مامانم میخواد لنج (گنج) طلا بیاره ها !

    رضا : مامان چیه ؟!

    ۲) ۳ سال بعد در مسیر رفت به مدرسه داخل سرویس مدرسه

    راننده رو به بچه های داخل سرویس : همه زود چشاشونو ببندن داریم از کنار یه مدرسه دخترانه رد میشیم!

    جواد : رضا رضا ،
    دختر چیه ؟

    ۳ ) ۵ سال بعد از ۳ سال ؛ زنگ تفریح ؛ مدرسه راهنمایی

    رضا : جواد من دیشب از بالای پشت بوم یه چیزی تو حیاط خونه همسایه دیدم.

    جواد : چی ؟

    رضا : دختر ! دختر ! بالاخره دیدم

    جواد : جون مادرت ؟! یالاه بگو چه شکلی هستن اینا !

    ۴) ۴ سال بعد از قبلی! سرکوچه جواد اینا

    رضا : جواد چیکار داشتی گفتی زود بیا

    جواد : رضا دیشب یکی به گوشیم زنگ زد.صداش خیلی عجیب غریب بود.یواشکی حرف میزد و میگفت یه
    دختره و از من میپرسید آیا پسرم ؟!

    رضا : تو چی گفتی ؟

    جواد : گفتم آره پسرم و بعدش دختره غش کرد !

    ۵ ) ۶ سال بعد ؛ دانشگاه

    جواد : رضا راسته میگند پشت این دیواره پر از دختره ؟!

    رضا : آره منم شنیدم.میشنوی دارن میخندن! مگه اونا هم میخندن ؟

    ۶ ) چند سال بعد ، شب خواستگاری

    جواد : ببخشید یعنی الان شما واقعا یه دخترید ؟!

    ۷ ) چند ماه بعد ، شب ازدواج

    جواد : خوب الان باید چیکار کنیم ؟!

    خانم : هیچی دیگه ،خسته ایم باید بخوابیم.شما هم برو تو اتاق خودت بخواب!

    ۸ ) خیلی سال بعد ، دوران کهولت

    جواد : دیشب مادر خدا بیامرزم به خوابم اومد گفت نمیخواهید بچه بیارید ؟

    خانم : از کجا بیاریم.تو جهیزیه من که بچه نبود ، تو چرا نخریدی یه دونه ؟

    ۹) خیلی سال بعد

    سر انجام نسل ایرانی ها منقرض شد….


    طراحی قالب توسط: مهدی نوری